مرا هميشه عاشقت بدان...
در آغوش مي کشمت...
تو را مي بويم
لمست مي کنم
به سر انگشتِ احترام
و باز ديوانه مي شوم...
پاک مي خواستمت
و مي خواهمت...
همان گونه که بودي
نه اين سان که ديگر حتي نه تمثيلي
نه تشبيهي مي تواني باشي براي پاک بودن..
آنقدر عميق نفس مي کشم
که سياه بختي ِ جوانانت به گودي ِ چشمانم مي دود
سرم همانِ سرگشتگيِ مادرانِ گريانت است...
دست بر ديواري مي گيرم
به خوش باوري
کدام ديوارِ پا برجا...
ديگر ديواري برايِ تکيه نمانده...
ديوارها امروز ديگر عزّتِ پيشين را ندارند
ديوارها ديگر برايِ تهديدِ حدود بنا مي شوند
نگاهم مي کني...
با چشماني کبود
با عرقي سرد بر پيشاني...
با چشماني گود رفته
و بيمناک از آينده
آينده اي پر از علامتِ سوال
که چرا...؟
...؟
...؟
...؟
چرا کودکانت به جاي کتابِ درسشان
فالهاي کج اقبالي بر دستُ...
به جاي ميزِ مدرسه
پشتِ ترازو مي نشينند
تا وزن کنند عابراني را که اندکند
امّا هستند...
تورا پاک مي خواستمُ
مي خواهم...
صورتم را خيس کردم
به پاکي ِ يک قطره اشک...
مي دانم کم است
نه يک قطره اشک
که خودِ اشک...
مرا هميشه عاشقت بدان...
چه آن روز که به نيکي مي ستايمت
چه آن دم که به احوال پريشانت مويه مي کنم...
((عشق به وطن ضرورت است نه حادثه*))
فرزاد مقدم
هشتمِ اسفند ماهِ هزارُ سيصد و هشتاد و شش